تبليغاتX
خاطرات شازده

تا در رو باز کرد، پام رو گذاشتم لای در که نتونه ببنده. گفتش "وردار اون بی صاحاب رو تا دو تا جیغ نکشیدم نره خرهای همسایه بریزن سرت"

گفتم: سلام. تو رو خدا گوش کن اول ببین چی می گم.

گفتش: زهرمار و سلام. الهی که خیر نبینه اونی که نشونی این خونه رو بهت داد!

گفتم: نفرین نکن. یک دقیقه گوش کن خب.

تنه اش رو از جلوی در کشید کنار و گفت: اون موقع که من بهت گفتم "اول گوش کن، بعد قضاوت کن" چه بلایی سرم آوردی؟

گفتم: به خدا شرمنده ام. هر چی ضرر کردی تو این مدت همین جا یهو بهت می دم. بگو چقدر می خوای. فقط گوش کن ببین چی می گم.

گفت: خاک توی اون سرت کنن. می گفتن که دکتر شدی که!! دو زار نمی فهمی که اون کاری که تو کردی بازار من رو سکه کرد؟ من پولت رو می خوام چی کار؟ می خواستم بچه ام که می ره مدرسه؛ بهش نگن که ننه ات رماله!! آقایی که شما باشی مامور آوردی در خونه ام؛ همون شد که حالا بهش می گن ننه ات جنگیره!!

گفتم: من شرمنده اتم به خدا

گفت: خبه خبه این سیاه بازی رو جای دیگه در بیار!! نیومدی از دل من در بیاری. دردت رو بگو.

چشمهاش برق زد. فقط من رو تو خونه اش راه داده بود که خفتم رو ببینه... اونطوری که اون خوار و خفیف شده بود. چهار سال پیش توی یک مهمونی اومده بود و برای بچه ها فال گرفت. تازه پاش به پارتیهای بالای شهر و مهمونیهای اونطوری و مشتری پولدار باز شده بود. قبلش که دعا می نوشت که پای بچه ی همسایه اش نلنگه و دختر خواهرشوهر صاحبخونه اش بچه دار بشه.

تازه قید همه چی رو واسه "رویا"م زده بود. خیلی مردونگی می خواست و من به خرج داده بودم. تو چشم همه حسرت و حسادت و تحسین رو با هم می دیدم. رو پای خودم هم واستاده بودم. هر چی سختی داشت تموم شده بود. تا خانوم فالگیر تو مهمونی جلو 10 نفر کس و ناکس؛ مرد و نامرد بهم گفت که یک "رویا"یی داشتی. من پخ زدم زیر خنده و چشم همه موند رو دهنش. گفتش خیلی زجر کشیدی واسه به دست آوردنش. با تردید نگاش کردم و می خواستم ببینم کدوم بی پدر و مادری زندگی من رو واسه اون زنیکه کولی ریخته بیرون تا اسباب تفریح بشه.

دقت من رو که دید شروع کرد به گفتن. از چیزهایی که دیدم و دم نزده بودم. هیچکس خبر نداشت. حتی اگر قرار بود خود "رویا" دهن باز کنه؛ نمی دونست اینها رو که بخواد بگه. گفت و گفت و گفت و من رو باد کرد. منم با تبختر و غرور به همه نشون می دادم اینی که می گه منم. آخرش گفت ولی وای به روزگارت. همین "رویا" "رویا" که می کنی یک روزی، روزگارت رو سیاه می کنه. حالا دهن من وا موند و بقیه پخ زدن زیر خنده.

بعدش مرتب برام خط و نشون کشید که فلان می شه و بهمان می شه. گفت و من سیاه شدم و جمعیت به من خندیدند. پا شدم از جلوش و رد شدم و دری وری بارش کردم. گفت "کجا می ری پسر؟ نمی خوای بدونی از شر "رویا" چطور می شه خلاص شد؟" 4جا که نقل مجلس شد حکایت ما، از همون آشنایی که آورده بودش به پارتی، آدرس خواستم. تو مدتی هم که برنامه ریزی می کردم چند بار واقعا شک کردم و به گفته هاش فکر کردم. خیلی چیزها رو می دونست که هیچ کس نمی دونست... اما من تحصیل کرده بودم. زیر بار این حرفها نمی رفتم. روزی هم که رفتم خونه اش فقط می خواستم بترسونمش. اما اون باز هم گفت. گفت "این "رویا" رو بیخیال شو. می رسی بهش ها... اما از اون به بعد همه قابهات دزد می شینه. تو بختت سیاهه. کف دستت پر از مار غاشیه است." آخرش هم گفت: "توی بچه چه می دونی "رویا" چیه؟"

من از همه زندگیم زده بودم و اون بهتر از من می دونست؟ این حرفش برام سنگین تموم شد. بنده خدا می خواست کمکم کنه واقعا... نمی دونست که تو اون مهمونی ها کافی از همه یک تعریفی بکنه و یک پولی بگیره و بره رد کارش. از در اومدم بیرون و زنگ زدم پلیس. نمی دونم چه گرفتاریهایی کشیده بود و چطور آزاد شده بود. اون موقع جلوی من ایستاده بود و منتظر اعتراف من بود...

گفتم: هر چی گفتی درست از آب در اومد. مو به مو. من به "رویا"م رسیدم اما زندگی شده برام جهنم. تو رو خدا نجاتم بده.

گفتش: اینها که لاطائلات بود تا دیروز. چطور شد به کارت اومد؟

درموندم. با بغض تو چشمهاش نیگا کردم. مطمئن نبود که داره درست می بینه. بهش گفتم:

-آخه خانوم به کسی نمی شه گفت که می خوادم از شر "رویا"م خلاص شم. بر می گرده بهت می گه خب ولش کن. چه می فهمه که یک عمر براش برنامه ریختم. نمی شه که یک عمر رو ول کنم. موندم. بین "رویا"م و "زندگی"م موندم. چه می دونم چی کار باید کرد. کسی نمی فهمه. کسی درد من رو نمی فهمه...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:14 توسط شازده |

اینجا آخر دنیاست. اینجا اسکله ی جلوی هتل شایان در کیش است؛ برای قرار خداحافظی مان دیر کرده ای. اوایل اسفند است؛ اما می دانی که اینجا آخر دنیاست. آفتاب بی وقفه می تابد و از پوست سرم می گذرد و تا اعماق ذهنم می رود. کلافه ام. امروز به تو دروغ خواهم گفت. "آخرین" بار برای همیشه.

"اینجا" آخر دنیاست. این که چطور به اینجا رسیده ایم مهم نیست. شاید "جبر جغرافیا" بوده است. اینجا جایی است که به تو خواهم گفت در تمام این مدت عاشق کس دیگری بوده ام. عشق تو ممنوعه است. در هر کتابی نوشته شده است که باید از تو حذر کنم. فکر می کنم درست این باشد که اسمی از کسی نیاورم؛ اما اگر قانع نشدی، اسم هر کسی را ممکن است بیاورم.

به تو دروغ خواهم گفت چون حقیقت این است که ما نمی توانیم با هم بمانیم. حقیقت این است که ماندن ما با هم مضر است. مثل سم. شاید هم خوره.

اینجا "آخر" دنیا است. به غیر از دوست داشتن تو کاری بلد نبوده ام. امروز نمی دانم چطور می توانم این همه خاطره را یک جا آتش بزنم. اما مسئله همین است. اینجا کوتاه و بلند و کم و زیاد، از حد گذشته است. می دانم که نمی توانم این همه تاریخ را تحمل کنم. بدتر اینجاست که وقتی که تاریخ بین دو نفر طولانی می شود، با هر اتفاق جدید باید به تمام آنچه پیش از این بوده دوباره فکر کنی. و در این دوباره فکر کردن باید نقش همه کس و همه چیز را عوض کنی... مشکل ما این است که زیاد نقش بازی کرده ایم. هیجان داشت اما... ما را به آخر رساند.

امروز برای همیشه از ایران خواهم رفت. و تو برای ابد از من متنفر خواهی بود. و هرگز جواب هیچ تماسی از من را نخواهی داد. این تنها چیزی است که می خواهم. می خواهم که هر مقدار که تو را التماس کردم فراموش کنی که "من" ای می زیست.

اینجا آخر "دنیا" است. اینجا همه ی آنچه بود و نبود تمام می شود. از اینجا به بعد در تاریکی زندگی می کنم. در جهل و در تلخی نداشت تو. دنیا به شکلی که می شناختم به زودی به پایان می رسد. حرفهایی از پیش تعیین کرده ام که با گفتنشان، هرگز؛ هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد. با گفتن هر کلمه از مجموعه ای که به دقت انتخاب شده است، یک رکن از دنیا فرو می ریزد و آنقدر به این خودسوزی ادامه می دهم که چیزی از دنیا باقی نمانده باشد.

"اینجا آخر دنیاست" اینجا اسکله ای بی خبر از زندگی است و پر از پرندگان ماهیخواری است که بی خبرند از زندگی. این جا پر است از کشتیهایی که قرار نیست بارگیری شوند. اینجا اسکله ای متروکه است که از ترس آنرا "اسکله صرفا برای مقاصد توریستی" می نامند. اینجا زندگی است. اینجا دروغ است. اینجا نسیان است.

اینجا قایقهای موتوری را می توان در دوردست دید؛ اما صدایی از آنها به گوش نمی رسد. اینجا سرزمین کرها و لالهاست. اینجا هیچ نشانی از شکوه از دست رفته نیست؛ اما همه در مورد شکوه از دست رفته سخن می گویند. اینجا زندگی من است.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 20:22 توسط شازده |

فدایت شوم؛

جواب نامه ی شما را با این جمله شروع می کنم که "حسادت می کنم به شما" که چشمهایت...

می دانی. زندگی گاهی کمرنگ می شود. گاهی باران می آید. ولی بهار نیست که سبزی زمین و آبی هوا فریاد بزند. گاهی غروب می شود. اما آسمان سرخ نمی شود. گاهی آسمان نمور و خاکستری می شود.

گاهی موسیقی ها تکراری می شوند و نتهای فالش که پشت سر هم نواخته می شود. گاهی زوزه ی باد هم فالش می شود. گاهی آواز پرندگان... راستی آخرین باری که صدای آواز پرنده ای ولگرد را شنیده ای کی بود؟

گاهی روزمرگی می شود. صحنه های بارانی کمرنگ می شوند. گاهی حتی خاکستری می شوند. اگر شب باشد؛ تنها چراغ آفتابی که خیابان را روشن می کند به طرز جلف و سبک سرانه ای رنگی است. دیگر همه چیز خاکستری است. خیابان. مرد تنها. اتومبیلی که عجله ای برای رسیدن به منزل ندارد. و پیرمردی که اساسا منزل ندارد.

گاهی همه ی اینها تکراری می شوند. و اندکی باران نمی تواند فرق بزرگی ایجاد کند. گاهی پائیز نفوذ می کند به وجودمان. آن زمان دیگر حتی رنگبندی پائیز که تنها نکته ی مثبت آن است فراموش می شود.

اما. در اوج تمام این کمرنگی؛ که این روزهای آخر به خاکستری می زد. به چشمان تو که فکر می کنم. و به رنگ آنها. شفق به غروب بر می گردد. نم نم باران؛ شر شر ناودان. همه درست می شوند. نتها سر جای خود قرار می گیرند. و شبی که از نور آفتابی سر کوچه روشن شده...

شب می شود هم صحبتی مرد عاشق و درویش. آری تنها فکر کردن به چشمهای تو می تواند رنگها را به دنیا بازگرداند.

حسودی می کنم به چشمهایی که رنگی هستند و رنگی می کنند و حتی باران پائیزی را خاطره انگیز می کنند. برای چشمهایت دلتنگم.

ارادتمند.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 23:24 توسط شازده |

سوری جون؛ قربونت برم.

حرف مونده رو دلم. قلنبه شده. نمی دونم از کجا شروع کنم و چطوری بنویسم. بغض شده وامونده تو گلوم سوری جون.

حسرت پرواز موند رو دلمون... نه عشق ما رو بال و پر داد؛ نه علم؛ نه حرف؛ نه عرفان و نه نسیان. موندیم رو زمین؛ تنها و بی کس. یکی یک روزی اومد؛ یک حرفی گفت و رفت. به حال ما فرقی نکرد... نمی گم که سرنوشت ما رو از قبل نوشتن ها... هنوز اونقدر مایوس نشدم. اما چه فایده؟ همینی که خودمون می نویسیم هم... چه فایده آخه؟

هر کی اومد حدیث خودش رو گفت؛ وقتی هم رفت دلیل خودش رو داشت. هر کی خندید؛ هر کی گریه کرد... هیچوقت همدل نشدیم انگاری. هر کسی عشق خودش کار خودش... آتیش به انبار خودش.

سوری جون؛ هر کی اومد صد تا قول و قرار گذاشت با ما. طوری رفت انگار نه انگار. دل که نیست سوری جون؛ جوی خونه؛ انبار آتیشه؛ ماتمکده است. دل نیست سوری جون؛ واسه آدمها کاروانسراست... که میان و می رن. واسه غمها قبرستونه... می آن و خونه ابدیشون می شه.

این ورپریده؛ نازخاتون. یک مدته رفته بود پی در آوردن جیک و پوکه این حاجی همسایه مون. همون که اون یک جفت تبریز رو فرستاد واستون. آخه سر حاجی به کار خودشه. نه کسی دیده تش که با کسی حرف بزنه. نه کسی می ره به خونه اش و می آد. هیچی که هیچی. انگار که بی کس و کاره. نه زنی؛ نه بچه ای... هر کی هر چی یادشه، از روز اول حاجی تنها بود.

حالا نازخاتون رفته و گشته و پیدا کرده که این حاجی کیه. این حاجی جوون که بوده خاطرخواه یکی می شه. بهش که نمی دن، می ره پشت خونه دختره بسط می شینه. هر روز می رفته و می اومده. تا این که یک شبی؛ همون شبونه، خونواده دختره اسباب رو جمع می کنن و شبونه محله شون رو عوض می کنن. داغش به دل اون جوون می مونه. اون هم که شاعر بوده، یک شعری تو مجله چاپ می کنه. چون می دونسته که دختره هر ماه اون مجله رو می خونه. توش به دختره می گه که عاشقشه و این حرفها. هر ماه یک شعری چاپ می کرده تا یک روزی که دیگه خسته می شه. تو آخرین شعرش اتمام حجت می کنه که یا بیا فرار کنیم؛ یا من قلم می شکنم و دیگه نمی نویسم.

که قلم شیکست و دیگه ننوشت و رفت مغازه فرش فروشی عموش پادویی کرد و امروز خودش شده حاجی بازاری... سوری جون از روزی که شنیدم دلم خونه. می دونی یک زخمهایی هست که تا عمر داری خوب نمی شه. چرک می شه. ناسور می شه وقتی به یک چیزی کشیده می شه... داستان حاجی زخم دل من رو ناسور کرده. جیگرم رو خون کرده سوری جون.

به خدا غلفت کردیم اگه قلم نشکستیم. پوست کلفتی کردیم به روی خودمون نیاوردیم که این دنیا با ما چی کار کرد. آخه اگه همین قلم رو هم می شکستیم که این دل می ترکید. می پوسید. همین دو کلمه حرف رو نمی زدیم؛ همین دو تا چنگ رو به صورت این زندگی نمی زدیم... سوری جون دلم خونه.

تا کجا برات بگم؟ از کی برات بگم؟ کدومشون رو برات بگم؟ فکر کردی چی؟ این قلب پاره پاره است. خوب کنار هم جمعش کردم ها؛ اما لته لته است. نفسهام می سوزه سوری جون. سنگینه اصلا.

بیخود دل تو رو هم چرک کردم. اون هم راه دور. سوری جون اگر از حال ما پرسیده باشی؛ حال ما خوب است. اما تو باور نکن.

ارادتمند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:40 توسط شازده |

قبول! من پائیز می شوم. من تو را به جشن باد و شکوهِ مرگِ برگ دعوت می کنم. آری. زیبایی پائیز از جنس زیبایی مرگ قوست. که در اوج زیبایی است. باشد. تو مهمان من. تماشا کن.

بید را وقت پائیز دیده ای؟ برگهایش را سخاوتمندانه؛ بدون مقاومتی در اختیار باد قرار می دهد. باد سرد پائیز. من آن گونه به غمها تسلیم می شود. تو بیا تماشا کن. رقص تسلیم من میان توفان غم لعنتی. باد که سردتر می شود، بید برگهایش را به باد می دهد. بیا تماشا کن که لبخندهایم را به حراج غمها می گذارم.

آفتاب بهار را دیده ای؟ زیر پوست نفوذ می کند. گرما را با خود به دل آدمیزاد می برد. قبول. برای این که قدر آفتاب بهار را درست بدانی؛ آفتاب پائیز می شوم. من آن گونه که نگاهم در همه جا نفوذ می کرد نخواهم بود. آفتاب سرد پائیز می شوم. از خیر آدمها و دنیاهاشان می گذرم. از خیر همه چیز می گذرم. نگاه می کنم. اما از نگاه من؛ قول می دهم، دلی گرم نشود.

طیفِ تندِ رنگهای اعتراضِ درخت به پائیز را دیده ای؟ قرمز و قهوه ای و نارنجی و زرد... زرد می شوم. رنگی که از آن متنفرم. تو می خواهی. قبول. درخت حیفش می آید که برگ سبزِ آرامش را به پائیز بدهد. قبل از تسلیم برگ؛ آن را رنگ می کند. من هم آرامش آبی آسمانی خودم را می فروشم. به اعتراض قهوه ای. به یاس زرد. پائیزِ رنگارنگ می شوم. به جراحت سرخ.

قبول. اگر تو بخواهی همان فصلی می شوم که از آن متنفرم. آن چیزی که وقتی زمان می گذشت؛ از رسیدنش می ترسیدم و از رفتنش خوشحال بودم. وقتی که رسیدن پائیز نزدیک می شد؛ پنجره ها را با حسرت می بستم و تخته پشت آنها می کوبیدم که نکند یک وقت پائیز سر برسد و در نزده داخل بیاید.

چه فرق می کند؟ تو که باور نکنی؛ لکه های ابر می شوم در غروب سرد پائیزی. سرخی آسمان می شوم. کوچ پرستوها می شوم. فرار پرندگان مهاجر می شوم. فرار از سرزمینی که تو در آن باور نمی کنی... چه فرق دارد؟ فصلهای سال همه پائیز می شوند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 20:31 توسط شازده |